یادداشت

امنیت وقتی بر پاشنه خطر بچرخد!

شاید یکی از سخت ترین امور، تعریف مفاهیم «بدیهی» باشد.

مفاهیم با تعریف، به زندان واژه ها می افتند و دایره فهم آنان به همان تعاریف ختم می شود.

در حالی که قبل از تعریف، می توانستند به حسب افراد، گروه ها، قومیت ها، طبقات، رده های شغلی، جنسی و …. شامل ابعاد گوناگونی شوند.

ولی چون تعاریف، فهم مشترک را بنیان می گذارند که درک همگانی از مفهوم را ممکن می گرداند، از بین رفتن تعابیر ایراد چشمگیری به شمار نمی آید.

امنیت نیز وقتی در غالب تعاریف شکل گرفت، به چنین دردی مبتلا شد.

تعریف رایج و متداولی که از امنیت بر سر زبان ها است و تلقی عموم را از امنیت در برمی گیرد، «امنیت» به شرایط «نبود خطر» اطلاق می گردد.

البته چون نبود خطر فرض محال است، در واقع کنترل خطر و مقابله با تهدید را می توان ضمانتی بر تحقق امنیت به شمار آورد.

این تعریف مصطلح از امنیت بر مبنای «تعریف مفهوم با ضد خویش» است.

چنان که شادی را می توان هر آنچه که غم نیست، در نظر آورد.

یا سلامتی را وقتی بیماری وجود نداشته باشد، تعریف کرد. در همین راستا، امنیت سلبی نیز امنیت را هر آنچه خطر نباشد، تعریف کرده است.

در واقع آنچه باید از امنیت سلب شود یعنی خطر، بیان شده است.

بر این تعریف، نکات چندی وارد است از جمله:

1– شرایط مابین به دست فراموشی سپرده شده است.

وقتی شادی با غم تعریف می شود. زندگی به دو بخش تقسیم شده است.

در حالی که در بسیاری مواقع افراد در شرایط عادی به سر می برند که نه شادی آور است و نه غم انگیز.

امنیت نیز وقتی با خطر تعریف می شود به همین قیاس، زندگی را به دو بخش خطرآور و ایمن تقسیم می نماید.

در صورتی که در شرایط نرمال نه به خطر و نه به امنیت نیازی است.

این دو دستگی بی شباهت به کار مارکس نیست که جوامع را به دو طبقه زیردست و فرادست تقسیم می نماید.

در حالی که در جوامع بسیاری طبقات دیگری وجود دارند که الزاما نمی توان آن را در هیچ از از این دو طیف گنجاند.

زندگی نیز گاهی با خطر توام است و گاهی نیازی به اقدامات امنیت وجود دارد.

ولی در بسیاری مواقع زندگی بدون خطر و بدون امنیت جریان دارد.

2– واقعیت امنیت به فراموشی سپرده شده است.

هر آنچه خطر نباشد، امنیت به حساب می آید.

امنیت قایم به صفات و ویژگی های خویش تعریف نشده و در رابطه دال و مدلول، نقش مدلول را می پذیرد.

یا به بیان دیگر، به جای نقش فاعل در نقش مفعول ظاهر می شود. تعیین کنندگی با خطر است.

پیامد این گونه تعریف به شرح زیر می باشد.

– به جای سرمایه گذاری برای امنیت، سرمایه گذاری برای خطر صورت گرفته است. شناسایی خطر، مدیریت خطر، پیشگیری از خطر، ابزارهای مقابله با خطر، ارتش و پلیس ……

– نیروهای امنیت در حقیقت نیروهای خطر هستند. چون مهارت آنان در مقابله و مبارزه با خطر است، نه در ایجاد و تولید امنیت.

– تولید امنیت مساوی با از بین بردن خطر معنا گرفته است. از اینرو، روال تولید امنیت مورد توجه نیست.

 – تمام منابع صرف مقابله و مبارزه با خطر می شود. در صورتی که منابع باید صرف تولید امنیت می شد. بی دلیل نیست که امنیت برای کشورها دارای هزینه های هنگفت است. تولید امنیت چون خود سرمایه است می توانند برای کشور منبع تولیدی باشد.

– چهره مثبت، انرژی پرور، حرکت ساز امنیت تبدیل به چهره منفی، هزینه بر و مانع ساز خطر می شود. یعنی ماهیت مثبت را به ماهیت منفی تبدیل می گردد.

– زور و قدرت همنشین خطر هستند و به اشتباه هم نشین امنیت تصور شده اند. کنترل خطر و رهایی از گزند تهدیدات نیازمند قدرت می باشد ولی ایمنی که ماهیتاً مثبت است با ابزارهای خشونت خویشاوندی ندارد. 

– به همین علت است که پزشک نیازی به قدرت و زور ندارد. چون محور کار پزشک سلامتی است، گرچه برای دستیابی به سلامتی لازم است به درمان بیماری بپردازد.

– به جای تمرکز بر مقابله و مبارزه بر درمان و معالجه متمرکز است.

– سلامت مانند امنیت در زندگی جاری است. گاهی با مشکل و مانع مواجه می شود. از اینرو، ضرورتی به حضور پزشک در همه شهر نیست. برای برخورداری از سلامت باید تدابیر دیگری اندیشید مانند بهداشت، تغذیه مناسب و …. اما پلیس و ارتش در تمام خیابان ها هستند.

در واقع، لازمه داشتن سلامت چیزهای دیگری هستند که به اندازه پزشک مهم می باشند. امنیت نیز نیازمند لوازمات دیگری است و تنها با قوی تر شدن پلیس میسر نمی شود.

– در سلامت به اندازه پزشک و دارو و بیمارستان، رفتارهای فرد بیمار کلیدی است. یعنی درمان بدون همکاری بیمار ممکن نیست. حاذق ترین پزشک ها به تنهایی قادر به درمان نیستند و باید بیمار نیز با پزشک همکاری نماید.

نمی دانم چرا که امنیت که می رسیم. با سپردن مجرمان به زندان یا به حاشیه راندن آنها تصور می کنیم که خلاف از جامعه ریشه کن خواهد شد.

هم طور که درمان بیمار بدون کمک خودش ممکن نیست. از بین رفتن جرایم نیز بدون مساعدت مجرمان ممکن نیست.

تاکنون پیش نیامده است از مجرمان بخواهند آسیب ها را چاره جویی کنند.

برای همین هم هست که نتوانستند ریشه جرم را بخشکانند. علیرغم آن که دایم به ساز و برگ های نظامی اضافه کرده اند.

ترور را می توان نتیجه تشدید حاشیه نشینی مجرمان دانست.

– پزشک هیچ گاه بیمار را چون تغذیه را رعایت نکرده است و بیمار شده است. اجازه نمی دهد جلوی خوردن بیمار را بگیرد.

او را تنبیه نمی کند، به حاشیه نمی راند، جلوی فعالیت او را نمی گیرد.

بلکه او را حمایت می کند، به او راه نشان می دهد.

مجرم را زندان می اندازیم. در واقع او را با بیماریش رها می کنیم. در صورتی که باید از او حمایت کنیم.

– اختیار و انتخاب را از بیمار سلب نمی کند

این بیمار است که تصمیم می گیرد، سالم شود و راه درمان را در پیش گیرد یا خیر.

تنبیه و مجازات درست نیست، باید از شیوه حمایت و مراقبت کمک گرفت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن